تبليغاتX
دوشیزه جوجه اردک

دوشیزه جوجه اردک

هر کی میخواد خودشو در مضحک ترین حالتِ ممکن  تصور کنه ...

بره کوه ... با این پیر مردا بحث روشن فکری کنه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 23:31  توسط کیبرد!  | 

باهاس بعضی وقتا واسه احترام گذاشتن به خودت کارای تحقیر برا نگیز کنی!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 15:31  توسط کیبرد!  | 

کی گفته من از قهوه ی تلخ خوشم میاد ؟ من غلط بکنم ...روشم همونو بخورم !

من از هیچ عنصر تلخی خوشم نمیاد از آدمای تلخ هم خوشم نمیاد ... 

من...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 18:59  توسط کیبرد!  | 

خوشم میاد از درخت ها اما نمیفهمم چیَن...

خوشم میاد از گلا اما نمیفهمم چیَن...

خوشم میاد از گردش اما نمیفهمم چرا...

و همه ی این نفهمیدن ها نمی ذارن من خوشم بیاد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 20:20  توسط کیبرد!  | 

به اجبار ِ مامانم زنگ می زنم بهش و از زور زنگ زدنه یه دفعه هورتی همه ی اون روزا یادم میاد ... : یه پاکت نصف خودم که توش چادر سفید جشن عبادتم بود با اون جانمازا که توش هر چی بخوای پیدا میکنی...
 نگاه های پر از تحسین مسجدی ها...
 نگاه های پر از حسادت هم سن ها ...
 دوستای مسجدی ..
اون جمله ها که اولش "الهی" وآخرش "دخترم " بود...

هنوزم دوسم داره. خداش رو نمیدونم اما خودش دوسم داره ... همون خانومه که توی مسجد کنار خودش برام جا باز میکرد و همش دستاشو میگرفت دو طرف صورتم رو میگم ...  و از اون جمله ها که ....( آره از همون جمله ها) رو بهم میگفت ...

یادش به خیر ... همیشه صف اول نماز جماعت. ... و اون حس پاک بودنه بعد از این که کله ات رو به سه طرف میچرخونی و همزمان دستاتم هی میان بالا و پایین...یه لبخند به کناریت...:
- قبول باشه...
و تو نگی " قبول کی باشه؟" و جواب تو سوالی نباشه ... مهم نیس بگی قبول کی باشه فقط ته اون جمله، اون علامت سوال لعنتی نباشه...
آره ... واسه همینه که میگم  یادش به خیر

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 1:57  توسط کیبرد!  | 

شده بادکنک بخوای ببادی( یعنی باد کنی)؟ آی اولش باید بزوری( یعنی زور اعمال کنی !)آ ی باید بزوری(همان!) که چشمات بپکن به دیوار. بعدشم اینجوری لیز لیز سر بخورن رو زمین.ولی اولشو که بادیدی( یعنی باد کردی ) و باد کنکه یکم بادیده شد ( یعنی باد شد) .. . بقیه اش دیگه آسونه...

حالا مام شدیم حکایت همین قصه منتهی وقتی با کلی بد بختی زوریدیم (...!!)و انرژی پمپاژیدیم تو خودمون ، دیگه اونقدر میپچولی (یعنی پچول میشی ) که حال نداری ببندی در این باد کنک لا مذهبو...اون وقت چی میشه؟ها... باریکلا .. با یه صدای گوش خراش -­­­ مث وقتایی که روم به دیفال میخوای بی ادبی کنی- میخوری به در و دیوارو سخف و پنچره وبعدشم............... قالی ِ خونه میشه کفَنت.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 23:5  توسط کیبرد!  | 

ذهنم شده مث این تلوزیونِ ایران. یه اتفاق که میافته هر کانالی هم که بزنی بازم یه ربطیش میده به همون موضوع سگ مذهبِ #* *؟*##!!!*؟!!**

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 1:37  توسط کیبرد!  | 

بعضی وقتا میشی مث یه مرجان دریایی ...
معلق.... بدون قدرت انتخاب...فقط منتظری  نتیجه ها مث یه قلاب ماهی گیری بیان و تو رو از این دریای لا مصب(لامذهب) بکشن بیرون!


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 13:34  توسط کیبرد!  | 

وااای ... فوق العاده است...خیلی زیاد ... سرگرمی ِ خوبیه وقتی از همه بریدی پناه ببری به همه!

طرز تهیه ی سرگرمی ِ  " پناه بردن به همه":

مواد لازم:

۱- یک عدد " بیرون"

۲- دو عدد " دست"

۳- دو عدد " جیب"

۴- یک  " شال بلند ِ بلند ِ بلند "

۵- تعداد متنوعی " مردم"

طرز استفاده :

ابتدا بیرو رفته سپس دو دست خود را در جیب ها فرو میکنیم  . حالا شال بلند را برداشته و یک دور دور گردن خود میاندازیم  تا بتوانیم کله ی خود را در آن فرو کنیم و مثل یک قورباغه از پشت آن بیرون را نگاه کنیم . حالا نوبت به "مردم" میرسد. شما باید به صورت ها ( ویرگول ) لباس ها(ویرگول) پیکره( اندام زشته!)(ویرگول) و طرز نگاه آنها  نگاه کنید .( بقیه اش هم دیگه به ذوق و سلیقه و خلاقیت شما بستگی دارد.)

پ.ن: هر چی گشتم دکمه ی ویرگول رو پیدا نکردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 16:17  توسط کیبرد!  | 

به هیچ وجه خودمو شایسته ی این وضعیت نمیدونم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 18:49  توسط کیبرد!  | 

چند روز پیش یه این نتیجه رسیدم که خیلی خَرَم اگه یکی بهم بگه خَری و من واقعا فکر کنم که خَرَم !

حالا نکته ی جالب قضیه اینه که هردمون (چه اون که فکر میکنه خَرَم و چه من که فکر میکنم خَر نیستم )درست فکر میکنیم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 14:53  توسط کیبرد!  | 

دارم پیداش میکنم... . فکر کنم توی شیکممه... همونجا که بچگی هام بهش میگفتم پَپول !...جوجه اردکِ من توی پَپولم بود (من چه میدونم چرا اونجا؟)...

تنها.شیرین مهربون و البته زیبا...

حالا میخوام بشم مامانش ...تشویقش کنم ...تنبیهش کنم ...تحویلش بگیرم...اما نمیدونم چرا خونه که میام خودمو گم میکنم ..غرق میشم تو دیگران ...اونوقته که جوجم له میشه.     

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 11:47  توسط کیبرد!  | 

گاهی وقتا به این فکر میکنم که تنها چیز ی که تکراری نمیشه خودمم...خودم!
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 15:56  توسط کیبرد!  | 

خـُــُــُــب...حالا مطلب امروز:

 تا حالا از هر کی سوالامو میپرسیدم میگفت حافظ و سعدی هم پیدا نکردن جاش هی شراب خوردن تو میخوای پیدا کنی؟؟ ماهم داشتیم قانع(خر؟!) میشدیم کم کم تا این که یکی شد استادمون که معلومه به یه جایی رسیده چون مث بقیه حکایتش حکایت اون کفترا نیس که تو یه  اتاق گیر کردن  و خودشون شرق و شرق میپکونن به پنجره ...

حالا ببین چی شد؟ میرم ازش میپرسم سوالامو ... میگه جواب هرکی مال خودشه تو هم باید بری جواب خودتو پیدا کنی ولی اینو بدون که در آخر درسته که همه ی جوابا با هم فرق میکنه اما همشون درستن (فقط برای صاحبای خودشون)منم حرفشو قبول دارم) میگم چه طوری پیدا کنم؟ میگه خودتو بشناس.

 از دیروزتا حالا دارم فکر میکنم چه طوری خودمو بشناسم و حالا از همین جا و از پشت تریبون اعلام میکنم که من در مقام یک کلم پیچ پخته اعتراف میکنم که نمیدونم از کجا باید شروع کرد . نمیدونم. (با فریاد و اگرم دختر هستی با جیغ خوانده شود:) نمیــدوووووونـــــــــــــــــــــــــــــــــم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 17:10  توسط کیبرد!  | 

بازم این اینترنت خوابگاه پکید! و ما بعد ِ (فکر کنم) یه هفته باز پرتاب میشیم اینجاو همه ی چرت و پرتهامون (حرفامون؟؟؟)رو اینجا میندازیم...  :

۱-نمیدونم چرا تو شهر خودمون هیچ کس تا حالا ازم آدرس نپرسیده اما توی اصفهان و تهران امکان نداره یه روز پای مبارک رو بیرون نذاریم و یکی ازمون آدرس نپرسه... فکر کنم اگه پائولو کوئیلو این جا بود میگفت:(با صدای باس یا تنور خوانده شود):" دخترم این ها همه نشانه هستند!"

۲-گاهی وقتا تنها راه تحمل کردن کسایی که ازشون متنفری نزدیک شدن به اونهاست...

۳-میترسم همیشه از این که نکنه آرزوم هم که برآوده شه بازم این تلخی سگ مصب ِ زنده بودن  که ته حلقمه نره پی کارش... اصلا میدونی؟ تازگی به این پی بردم که من همیشه در حال ترسیدنم....

۴-دیروز(؟) سر کلاس بحث بود کلی وقت که چه جوری عاشق واقعی خدا بشیم(غلیظ خوانده شود=>)   ا َه ه ه....یکی نیومد بگه اصلا چرا باید عاشقش باشیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 16:25  توسط کیبرد!  | 

میدونستی مث چای لیمو و عسل میمونی آبجی ِ جان؟بعد از ابن که بهت تلفن کردم آفتاب شد ماده ی ظهور ...مث سرکه... و یه دفعه درختا رو دیدم از اون پنجره ی باحال اتاقمون....فهمیدم گوجه با نون و پنیر میتونه چقدر زندگی باشه. بی خیال امتحان طراح صنعتی...تجربه رو دریاب ....حال لذت رو ببر ...بفهم که محشره اگه تا ۹ صبح بخوابی و تا ۱۰:۳۰ صبح همون جا هی غلط بزنی رو تختت و تو رویاهات.
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 12:10  توسط کیبرد!  | 

سی و سه پل - بستنی برجی -نقش جهان- شیر موز بستنی-افتتاحیه-نمایشگاه-اه-به-خواب-کوفت!
+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 20:29  توسط کیبرد!  | 

فکر نکنم توی مصاحبه قبول شم...

هیچ کس منو دوس نداره ...از همه بدم میاد...چون شعور اینو ندارن که آدمای واقعی رو بشناسن ....گریهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 23:15  توسط کیبرد!  | 

فکر میکردم که یه ماه دیگه مصاحبه است و ۴ روز پیش فهمیدم که فردا(یعنی همین دوشنبه) مصاحبه دارم

و

اکنون.

بنده.

در حال حاضر:

حال خوبی ندارم...چشام همش به ساعته ...میپرسم این چه حسیه...(و الی آخر).

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 0:23  توسط کیبرد!  | 

ببین؟منو نگاه کن؟!عذاب وجدان وقتی به درد میخوره که فایده ای داشته باشه...پس بیخودی خودتو هلاک نکن قشنگ جان!

 

 

تو همیشه آدمی بودی که دیگران تو نگاه اول دید خوبی ازت ندارن اما بعد که میشناسنت...بعد که میفهمن چه آدمی هستی...دوسِت دارن ...اینم همینطوریه...لطفا آروم باش. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 19:50  توسط کیبرد!  | 

یه ساعتی که واسه اینترنت وقت داشتم تموم شد و من نتونستم همه ی حرفامو بزنم ...........
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 8:56  توسط کیبرد!  | 

رفتیم کنعان ببینیم که سرگرم شیم مثلا یه خورده!... نفهمیدم چی شد که فیلمه شد همون پیازی که دنبالش میگشتم  اما فایده ای نداشت باز ین تربچه هه کوچیک که نشد هیچ بزرگ تر هم شد. فردا کنسرت شجریانه دعا کنید این یکی بتونه پیاز خوبی برای من باشه.

 

 

پ.ن : البته از سینما که اومدیم بیرون باد یه خورده قلقلکم دادو از دلم در آورد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 8:55  توسط کیبرد!  | 

امروز یه کار سخت کردم...و اون چیزی نبود جز "نگاه کردن به آدما به خصوص پسرا توی خیابون"! و این عملیات  از تمام آزمایش علوم هایی که توی عمرم  نوشتم بیشتر نتیجه گیری داشت:

۱- بدبختی بعضی آدما از اون تربچه ای هم که دیشب تا حالا تو گلومه غیر قابل هضم تره.

۲- بر خلاف تصورم من از ۶۰٪ دخترای همسن ام قشنگ ترم.

۳- گذاشتن موسیقی تو ی گوشت و نگاه کردن به تیپ های مختلف میتونه به اندازه ی چیپس فلفلی و ماست موسیر لذت بخش باشه.

 

 

پ.ن:البته میدونم واسه من که تازگی داره جالبه و بعد طبق قانون مزخرف این دنیا مث همه ی چزای دیگه تکراری میشه و صد البته مزخرف! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 8:54  توسط کیبرد!  | 

بازم بعد از ۴ روز تونستم یک عدد اینترنت تور کنم و باز همون جریانه شپتلق!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 8:41  توسط کیبرد!  | 

توی این شبا انگشتام میلرزن و شدن مثل  ویبره ی موبایلم و وقتی دیدن فیلم یوزارسیف با اون خدای مهربون فقط مال خودش به اینایی که گفتم اضافه میشه ، با هم مخلوط میشن و میشن یه  تربچه که الان دقیقا ً وسط گلوم جا خوش کرده...دارم دنبال یه پیاز میگردم ببینم میتونه آبش کنه و از چشام بریزتش بیرون یا نه!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 23:35  توسط کیبرد!  | 

تحقیقتا ً به این نتیجه رسیدیم که آماده کردن کار برای قبول شدن در دانشکده صدا سیما کاری است که میتوان آن را با ریختن آب در یک ظرف (ترجیحاً دهان گشاد)و کوبیدن آن (ترجیحاً با گوشت کوب ِ هیئت) برابر دانست. و باید به دنبال چیزی(یا در واقع کسی)  بودکه از آن به نام های مختلفی یاد میکنند.لذا این بود که تصمیم گرفتیم برای اولین بار از موقعیت دختر بودن خود استفاده کرده و از  قشر محترمی از جامعه جهت تحقق بخشیدن به اهداف پلیدانه ی خود استفاده کنیم!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 14:3  توسط کیبرد!  | 

به طرز زیبایی قشنگ بود بود امشب ...جلسه ی معارفه واسه ما ترم بوقی ها!

...بیچاره پسره که اومد اشتباهی توالت زنونه دانشگاه! از خجالت داشت میپکیدبازم دوستم سرش هوار کشید
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 0:48  توسط کیبرد!  | 

دارم می میرم...  . misterعزیز خواهش میکنم مراقب آبجی جان باش ....اصلا ببین یارو!منو ببین؟! اگه من ok نداده بودم شاید اون اصلا نمیومد ها ؟؟؟

 و حالا بنده اعلام میکنم قلبم یه جاهاییه که الان میتوونه قسمت تحتانی زبون کوچیکمو لمس کنه پس جناب "امروز ِ" عزیز خواهشمندم هر چه زود تر بگذرید . آن هم از نوع خیرش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 0:45  توسط کیبرد!  | 

این که بهم ناهار نرسه و سرویس نداشته باشم و ...برام عادی شده به طرز فجیع! اما هر چی زور میزنم نمیتونم قورت بدم که توی یکی از بهترین دانشگاه های ایران به اینترنت دسترسی نداشته باشم.

پس.

بنابراین.

بنده پست های چند روز اخیر رو شپتلق با هم میریزم اینجا!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 0:40  توسط کیبرد!  | 

لذت نبرده تجربه میکنیم...اصلا هم جالب نیست تازه.

آخه آبجی محترم چرا توی همه ی جاده های من جای عمیق کفش های تو  پیدا می شه؟توی ذوقم تو زدی آخه!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 2:40  توسط کیبرد!  |